X
تبلیغات
دختر قرمز
تاريخ : یکشنبه دوازدهم آذر 1391 | 22:15 | نویسنده : دختر قرمز
در جهان، روشنايي هايي وجود دارد كه در عميق ترين ظلمات نهانند

ما كه آزادي را دوست نداريم نمي توانيم نان آزادي را بخوريم و اگر هم بخوريم، آنرا هضم نخواهيم كرد


اسارت و بندگي مردم به خود آنها و ميزان تحمل رنج و قبول فداكاري شان بستگي دارد

خود را قرباني كنيم بهتر است كه ديگران را


حقيقت داروي تلخي است كه نتايج شيرين دارد


هرگز نمي توانيد با مشت گره كرده، دست کسي را به گرمي بفشاريد

از گناه تنفر داشته باش نه از گناهكار


مايلم كه فرهنگ تمام كشورها آزادانه در اطراف خانه ام بوزد، ولي اجازه نمي دهم كه بر اثر وزش چنين نسيمي، [ خانه ام ] از جا كنده شود


راستي نخستين چيزي است كه انسان بايد به جستجوي آن بپردازد. ابزار شناخت راستي همان قدر ساده است كه سخت به نظر مي رسد


از هر چيزي تازه اش را انتخاب كنيد، ولي از دوست كهنه اش را.

                                                                           

                                                                             ((گاندي))



تاريخ : یکشنبه دوازدهم آذر 1391 | 22:10 | نویسنده : دختر قرمز

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد



تاريخ : سه شنبه هفتم آذر 1391 | 23:47 | نویسنده : دختر قرمز
 

 

خدایا بشکن این آیینه ها را

که من از دیدن آیینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

 

از آن روزی که دانستم سخن چیست

همه گفتند این دختر چه زشت است

کدامین مرد او را می پسندد

دریغا دختری بی سرنوشت است

 

چو در آیینه بینم روی خود را

در آید از درم غم با سپاهی

سیه روزی نصیبم کردی اما

نبخشیدی مرا چشم سیاهی

 

به هر جا پا نهم از شومی بخت

نگاه دلنوازی سوی من نیست

از این دلها که بخشیدی به مردم

یکی در حلقه گیسوی من نیست

 

مرا دل هست اما دلبری نیست

تنم دادی ولی جانم ندادی

به من حال پریشان دادی اما

سر زلف پریشانی ندادی

 

به هر جا ماهرویان رخ نمودند

نبردم توشه ای جز شرمساری

خزیدم گوشه ای سر در گریبان

به درگاه تو نالیدم به زاری

 

چو رخ پوشم ز بزم خوبرویان

همه گویند او مردم گریز است

نمی دانند زین درد گرانبار

فضای سینه من ناله خیز است

 

به هرجا هم گنانم حلقه بستند

نگینش دختری ناز آفرین بود

ز شرم روی نا زیبا در آ جمع

سر من لحظه ها بر آستین بود

 

چو مادر بیندم در خلوت غم

ز راه مهربانی می نوازد

ولی چشم غم آلودش گواه است

که در اندوه دختر می گدازد

 

به بام آفرینش جغد کورم

که در ویرانه هم نا آشنایم

نه آهنگی مرا تا نغمه خوانم

نه روشن دیده ای تا پر گشایم

 

خدایا بشکن این آیینه ها را

که من از دیدن آیینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

 

خداوندا خطا گفتم ببخشای

تو بر من سینه ای بی کینه دادی

مرا همراه رویی ناخوشایند

دلی روشن تر از آیینه دادی

 

مرا صورت پرستان خوار دارند

ولی سیرت پرستان می ستایند

به بزم پاک جانان چون نهم پای

در دل را به رویم می گشایند

 

میان سیرت و صورت خدایا

دل زیبا به از رخسار زیباست

به پاس سیرت زیبا کریما

دلم بر زشتی صورت شکیباست



تاريخ : سه شنبه سی ام آبان 1391 | 16:21 | نویسنده : دختر قرمز
سخته حرفم ولی باید رفت،دیگه،تمومه، دیگه بریدم …
دیگه،خستم از این که هرچی،هی اومدمو،نرسیدم…
سخته حرفم ،ولی باید بدونی خستم…
ولی باید بدونی که میرم…
با یه یادگاری رو دستم…
با یه یادگاری رو دستم…
سخته رفتن ،بس که سردم،من حرفه دلای شکستم…
من با هر،خاطره با غم،میرم با اینکه وابستم…
سخته رفتن،تلخ حرفم ،ببین من درارو بستم…
من از غروب جُمعم ،حتی از سکوت صبحم …
خسته اااااام….

سخته حرفم ،رسیده وقت رفتن…
به یاد اون روزا که اسمت هر یه سطر دفتر، نقش میبست …
چشم با اشک خیره است به ،فردایی که توی زندگیم یه بخش دیگست….
من نمیدونم، بهت نمیومد ،که خودتو بکشی کنار از کنار من تو بری گلم….
نخواستی بفهمی اینو که من عاشقتم ،فهمیدم حق میدم بهت تو باشه بخند…
به من ؟ واقعا که حق داری بخندی ،که با اون نگاهت منو به رگباری ببندی….
که ،بدتر از صدتا گلوله سُربه داغه ،با تو فک میکردم که طلوع صبحه اخه…
تا وقتی بودی توی زندگیم من غم نداشتم ،واست تا جایی که تونستم من کم نزاشتم…
البته خودم میخواستم اینا منت نیست ،ولی با تو بودن واسه من مـِنبعد ریسکه…
دیگه با خاطرات با تو خوشم، پس چون که حتی فکر بی تو بودن کشنده است…
بزار بگم اخرین سطرمو بخونی ،من میرم تا شاید تو قدرمو بدونی…
سخته رفتن بس که سردم،من حرفه دلای شکستم….
من با هر ،خاطره با غم ،میرم با اینکه وابستم…
سخته رفتن تلخ حرفم، ببین من درارو بستم…
من از غروب جُمعم ،حتی از سکوت صبحم …
خسته ااااام….
سخته حرفم ،رسیده وقت رفتن،گذشت اون روزا تو حرفا بودی حرف اول…
حس میکردم اَخیرن حرفات با خراشه،اونجا بود که فهمیدم این غصه آخراشه…
وقت رفتنه و وقت دفن قلبمه،و خودت میدونی تمومه الکی جو نده…
حرفهای تلختم که نمکه زخممه،و تنها دل خوشیم به قلمه دستمه…
و باز منمو حصرت اینکه دوباره تنهام،و از خدا حالا میخوام من دوباله پرواز….
میدونی چند بار گفتم که تو مال من باش،بگذریم ،دیگه ز دستم در رفته شماره دردا…
تو که میدونستی من تکیه گاه محکمت،بگو با من چرا د اخه نوکرتم…
من که هر دقیقم وابسته به دقیقه ی تو بود،من که حتی لباس تنم به سلیقه ی تو بود…
منی که دست هیچ کسی رو با وجودم نمیگرفتم،تو باعث شدی که توی قلبم بمیره نفرت…
رسیده وقت رفتن ،هرچند من از دلت خیلی وقت رفتم….
باشه تو بردیو اینا برات افتخارن،تو ختم عالمیو منم عـِنـدِ خامم…
فک نکنی اهل جبران یا انتقامم،خودم باید دقت میکردم تو انتخابم…
سخته رفتن بس که سردم،من حرفه دلای شکستم
من درده تموم دنیام ،که زخمامو خودم بستم
سخته رفتن تلخ حرفم،ببین من درارو بستم
من از غروب جُمعم،حتی از سکوت صبحم
خسته ام…
خسته ام…
خسته ام….



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 | 14:1 | نویسنده : دختر قرمز



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 | 14:0 | نویسنده : دختر قرمز



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 | 20:3 | نویسنده : دختر قرمز
نیستش
نمی دونم کجاست !
چه می کنه !
ولی می دونم که ندارمش
هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم
نه نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم
نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم : هنوزم دوستت دارم .
آخه تو حول و ولای پریشونیه
تورو نداشتن تو گیرو داره :
” ای بابا دله تو هیچ ، حال اون خوش ! ” ای بی مروت !
دیگه دلی می مونه ؟
که جونه دله کبوتر بتپه
که با شما از جونه زندگیش بگه ؟
بگه که هنوز زندس ؟
اگه صدا صدای منه
اگه نفس نفسه تو
بزار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل
دله بابایی
دیگه دل نیس ، دیگه دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 | 20:1 | نویسنده : دختر قرمز

دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پرم
به من که بی صدای تو از شب شکست می خورم
دلبرکم جیزی بگو به من که گرم هق هق ام
به من که آخرینه ی اواره های عاشقم
چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی
غزل بشن ترانه هام نه هق هق دلواپسی



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 | 20:0 | نویسنده : دختر قرمز
دلتنگ تو امروز شدم تا فردا...
            فردا شد و باز هم تو گفتی فردا...
                      امروز دلم مانده و یه دنیا حرف...
                                 یک هیچ به نفع دل تو تا فردا!!!



تاريخ : شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 | 22:38 | نویسنده : دختر قرمز

من زنم و به همان اندازه از هوا سهم ميبرم كه ريه هاي او

درد اور است كه من ازاد نباشم تا او به گناه نيوفتد

قوس هاي بدنم بيشتراز افكارم به چشمهايش ميايد

تاسف بار است كه بايد لباسهايم را به ميزان ايمان او تنظيم كنم

سيمين دانشور



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 | 1:6 | نویسنده : دختر قرمز

شاعر شعر حقایق نیستی

مثل من مجنون عاشق نیستی

من همیشه دوستت دارم ولی

این توئی که مثل سابق نیستی.



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 | 0:57 | نویسنده : دختر قرمز

 خيانت واژه ی تلخی ست ، حقیقتی زهرآگین ،
فرود دشنه، پی در پی ، بر پیکره ی دوستت دارمها ،
هرگز تبرئه ای نیست آنکه
 را که را چنین به کشتن قلب اهنگین عشق و دلی را که پژمرد

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هر که را دیدم  خيانت کرد و رفت
هر که با من بود یار من نبود
هر که آمد بر دلم زخمی گذاشت
خود ندانستم از این غمها چه سود

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
با عشق به من به من  خيانت کردی
دل دادم و تو رد امانت کردی
رفتی و چه آسوده ز من دل کندی
هر دو قلمت خورد اگر برگردی !! ...



تاريخ : چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 | 21:21 | نویسنده : دختر قرمز
پارسال با او زیر باران میرفتم

امسال راه رفتن او را زیر باران اشکهایم با دیگری میبینم

شاید باران پارسال اشکهای فرد دیگری بود.



تاريخ : چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 | 21:2 | نویسنده : دختر قرمز

معبود من...!

دستهایم را به سمت آسمان تو بلند می کنم،

می خواهم بدانی

دستانم خالیست...!

می خواهم بداني یک عاشق جز یک دل اسیر هیچ به همراه ندارد...! پس تو مرا به جرم بی سلاح بودن،

به تیر زمانه نشانه نگیر...!



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 | 20:45 | نویسنده : دختر قرمز

تنها و روی ساحل

 مردی به راه می گذرد

نزدیک پای او

 دریا همه صدا

 شب ‚ گیج درتلاطم امواج

 باد هراس پیکر

رو میکند به ساحل و درچشم های مرد

نقش خطر را پر رنگ میکند

 انگار

 هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟

 و مرد می رود به ره خویش

 و باد سرگردان

هی می زند دوباره : کجا می روی؟

و مرد می رود و باد همچنان

امواج ‚ بی امان

 از راه می رسند

لبریز از غرور تهاجم

موجی پر از نهیب

ره می کشد به ساحل و می بلعد

یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب

 دریا همه صدا

شب گیج در تلاطم امواج

باد هراس پیکر

 رو میکند به ساحل و .....

 



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 | 19:55 | نویسنده : دختر قرمز

 روز يا شب ؟

 - نه ، اي دوست ، غروبي ابديست

با عبور دو کبوتر در باد چون دو تابوت سپيد و صداهائي از دور

، از آن دشت غريب

 ، بي ثبات و سرگردان

 ، همچون حرکت باد

 -سخني بايد گفت

 سخني بايد گفت دل من ميخواهد با ظلمت جفت شود

سخني بايد گفت

چه فراموشي سنگيني سيبي از شاخه فروميافتد

 دانه هاي زرد تخم کتان زير منقار قناري هاي عاشق من ميشکنند گل باقلا

، اعصاب کبودش را در سکر نسيم ميسپارد به رها گشتن از دلهرهء گنگ دگرگوني آه...

در سر من چيزي نيست بجز چرخش ذرات غليظ سرخ و نگاهم مثل يک حرف دروغ شرمگينست و فرو افتاده

 - من به يک ماه ميانديشم

 - من به حرفي در شعر

- من به يک چشمه ميانديشم

 - من به وهمي در خاک

- من به بوي غني گندمزار

 - من به افسانهء نان

 - من به معصوميت بازي ها و به آن کوچهء باريک دراز که پر از عطر درختان اقاقي بود

- من به بيداري تلخي که پس ازبازي و به بهتي که پس از کوچه و به خالي طويلي که پس از عطر اقاقي ها - قهرمانيها ؟

-آه اسب ها پيرند

- عشق؟

- تنهاست و از پنجره اي کوتاه به بيابان هاي بي مجنون مينگرد به گذرگاهي با خاطره اي مغشوش از خراميدن اقي نازک در خلخال

- آرزوها ؟

 - خود را ميبازند در هماهنگي بيرحم هزاران در

 - بسته ؟

 - آري ، پيوسته بسته ، بسته - خسته خواهي شد

- من به يک خانه ميانديشم با نفس هاي پچک هايش

 ، رخوتناک با چراغانش روشن ، همچون ني ني چشم با شبانش متفکر ، تنبل ، بي تشويش

و به نوزادي با لبخندي نامحدود مثل يک دايرهء پي در پي بر آب و تني پر خون

 ، چون خوشه اي از انگور

 - من به آوار ميانديشم و به تاراج وزش هاي سياه و به نوري مشکوک که شبانگاهان در پنجره ميکاود و به گوري کوچک

، کوچک چون پيکر يک نوزاد - کار... کار ؟

- آري ،

 اما در آن ميز بزرگ دشمني مخفي مسکن دارد که ترا ميجود .

 آرام آرام همچنان که چوب و دفتر را و هزاران چيز بيهودهء ديگر را و سرانجام

، تو در فنجاني چاي فرو خواهي رفت مثل قايق در گرداب و در اعماق افق ،

 چيزي جز دود غليظ سيگار و خطوط نامفهوم نخواهي ديد

-يک ستاره ؟

- آري ، صدها ، صدها ،

اما همه در آن سوي شبهاي محصور -

 يک پرنده ؟

- آري ، صدها ، صدها ،

 اما همه در خاطره هاي دور با غرور عبث بال زدنهاشان

- من به فريادي در کوچه ميانديشم

 - من به موشي بي آزار که در ديوار گاهگاهي گذري دارد !

 - سخني بايد گفت سخني بايد گفت در سحرگاهان

، در لحظهء لرزاني که فضا همچون احساس بلوغ ناگهان با چيزي مبهم ميآميزد

 من دلم ميخواهد که به طغياني تسليم شوم من دلم ميخواهد که ببارم از آن ابر بزرگ من دلم ميخواهد

که بگويم نه نه نه نه

- برويم

- سخني بايد گفت

- جام ، يا بستر ، يا تنهائي ، يا خواب ؟

- برويم ...



تاريخ : چهارشنبه دهم اسفند 1390 | 1:21 | نویسنده : دختر قرمز
..................... #####................#####
................. ########............########
............. ############........###########
.............#############.....#############
............##############....##############
............###############..##############
.............###############.##############
...............############################
.................##########################
.....................#######################
...........................###################
...............................################
.....................................############
..........................................#########
..................................................#####
.....................................................###
.........................................................###
.............................................................##
.................................................................#
................................................................#
.............................................................#
..........................................................#
.............................................................#
.................................................................#
...............................................................#



تاريخ : چهارشنبه دهم اسفند 1390 | 1:13 | نویسنده : دختر قرمز
اونی که عاشقشم کاش آرزو سرش میشد
معنی جمله ناز تو بگو سرش میشد
حرفامو که می دونم,بخوام .نخوام گوش نمیده
لا اقل کاش توی قصه.گفتگو سرش میشد
کاش یه لحظه خودشو فقط به جای من میذاشت
شوق درد عاشقای بی حواس سرش میشد
عمریه بهش میگم دیوونتم,سکوتو هیچ
نه که عاشقم بشه کاشکی جنون سرش میشد
یه جوری زمزمه میکنه که از پیشش برم
لااقل کاش نمیشه,کاش نمیرم سرش میشد
اونی که عاشقشم کاشکی جواب سرش میشد
میونه هر کی که داره,انتخاب سرش میشد
کاش جای خیلی چیزا که بلده فقط یکم
عشق این عاشق بی حد وحساب سرش میشد
کاش یکم....منو نگاه کن,تو وفا سرت میشه؟
معنی عشق واحساس و نیاز سرت میشه؟
فکرامو کرده بودم خواستم همین حالا برم
نذارش پای دروغ ,آره نشد برم ..نشد
..........



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 | 22:49 | نویسنده : دختر قرمز
دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم

 

قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم

 

چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست

 

عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند

 

دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است

 

درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند

 

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.

 

عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت.


تاريخ : پنجشنبه بیستم بهمن 1390 | 0:12 | نویسنده : دختر قرمز
بغض هایم را به آسمان سپرده ام ، خدا به خیر کند باران امشب را

عهد کن یارم بمانی تا قیامت ، ای رها / اولین و آخرین عشقم بمانی ، با وفا / کلبه ای با هم بسازیم با ستونی استوار / گر کنارم تو نباشی بیقرارم ، بیقرار .

گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها ، ناخودآگاه لبخندی روی لبانت می نشاند ، دوست دارم این لبخند های بیگاه و آن بعضی ها را .

قلب من قطعه ای از مزار تنهایی هاست / غم دنیاست که در گوشه ی قلبم پیداست / وقتی احساس کنم نیمه ای از جان منی / بی تو هر جا بروم باز وجودم تنهاست .

عشق بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است / بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است / توی قرآن خوانده ام ، یعقوب یادم داده است / دلبرت وقتی کنارت نیست ، کوری بهتر است .

تو را ای گل کماکان دوست دارم / به قدر ابر و باران دوست دارم / کجا باشی کجا باشم مهم نیست / تو را تا زنده هستم دوست دارم .

بر سر مزرعه ی سبز فلک ، باغبانی به مترسک می گفت : دل تو چوبین است و ندانست که زخم زبان ، دل چوب هم می شکند .

عجب رسمی ست رسم آدمیزاد / که دور افتاده را کم میکنند یاد / که دور افتاده حکم مرده دارد / که خاک مرده را کی میبرد باد .

من تو را هنوز مثل تمام شدن مشق شبم دوست دارم .



گلوله